باران بند آمد...
مزرعه درو شد ...کلاغ رفت...
بیچاره مترسک احساسش را به کسی سپرده بود
که برای نیازش، "تنهاییش" را پر کرده بود...
عاشق گمنام نوشت:
بندِ دلی پریشان بود.. که باران را به بند آورد..
ما را در سایت لعنت به این خواب... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64